هر شب به آسمان خیره می شوم.آسمان آرام وساکت...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ناگهان ‍‍‍‍‍‍پریشانی تک تک اعضای بدنم را فرامی گیرد.پریشان می شوم و نگران٬تودیگربامن نیستی!این فکرمثل خوره بر جسم و روحم وارد می شود.

توبا من نیستی!مگرمی شودباورکرد؟شب سلیس است و گویاهمین خاصیت شب مرا پریشان میکند.

چشمانم گرم می شود٬داغ می شود٬می سوزد.صورتم آتش می گیرد٬قطرات اشک همچون گدازه های آتشفشان صورتم رامی پیمایدوتنم فرو می ریزد.

دستانم گرمای دستانت را کم می آورد٬روحم حضورحمایتگرت راکم می آورد.توپیشم نیستی ومن دراین غربت وظلمت تنهایی اسیرم.وقتی بیشترمی اندیشم می بینم دلتنگی و بی قراری چشمانت راازدست داده ام.

فکرچشمان بی قرارت٬قراراز من می برد.

بغضی عجیب بر گتویم چنگ می زند.قلبم فشرده می شود.حال عجیبی است.غم نبودنت٬غربت چشمانت٬تنهایی من٬این مجازات برای من زیاد است!محکوم بودن به تحمل نبودنت٬هرگز نمی توانم٬هرگز!

بوی حضورت با جانم آمیخته است٬فکربی تو ماندن مرا خواهدکشت ومن منتظرمرگ نشستم...

ولی ناگهان تو می آیی ٬تومی آیی و با آمدنت٬با دم مسیحایت مرده را زنده می کنی.خیره به چشمانت نگاه میکنم.گرمای نفسهایت تن سرد مرده ام را زنده میکند.وتو هستی!این فکر روح تازه ایی در من می دمد!

آه ای مسیحای جوانمردمن!

توروشنایی شمعی هستی درتاریکترین شبهای من٬بمان و باورم کن.

 

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
بابك و سولماز

زندگی مثل يه بوم نقاشی سفيد روبه رومه که بايد خودم روزهاشو روی اين بوم بکشم اما خيلی وقته که ديگه چيزی برای نقاشی کردن ندارم. هر زمان که قلموی جادويی خودمو بدست گرفتم .....نگاهی با بومی سفيد و خالی.... بوم های نقاشی شده زيبا بدست آدمهای مغرور و خوشبخت و اونقدر مست که شايد هرگز دست کوچیکی که اين بوم خالیو براشون معنا بخشيد رو به خاطر نيارن. حالا......يه بوم کهنه سفيد و خالی ...... يه قلموی خشک و بی رنگ..... و يه دست کوچيک و خسته.......... موفق باشي بابك {و سولماز

علی

سلام عزيزم قصه نخور من بزودی برميگردم و دوباره با هم هستيم ۰۰۰دست تودست....

عسل

salam kheili matne zibaee bood ye shahkar bood

ghazale

ghazale

ziba bood bedoone naghs

بازارياب

بازاريابي اينترنتي ... هر کليک 80 ريال ... به ما سر بزنيد.

عاطفه

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم و چتر شکسته بغضم را بگشايم می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظلر در انتهای جاده غربت بنشينم و نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم و آنگاه که خورشيد غروب کند،باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح هَجی ميکنم واژه انتظار را....! تا تو برگردی نوسته شده توسط اتي.... وبت خیلی زیباست بهت تبریک می گم