ما و خدایی که درین نزدیکیست...
جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
مرثیه ایی که ناسروده ماند. ... صدای سخن دوست() 

فرسنگها سرودم...

فرسنگها دویدم...

یارای تحملم نیست...دیگر برای ناسروده ها نمیتوان دوید.

نازنین...می دانی سرودن،دویدن و نبودن چقدر سخت است!؟

نازنین...من میدانم.

بیا تابرایت بگویم.بیا تا برایت بخوانم از آن سروده های بی سبب!ازآن سروده های بی نتیجه!

نازنین...غم غریبی بر دل دارم وقتی می خوانم و نمی ما نم.

وقتی برمیگردم...فرسنگهای پشت سر گذاشته را میبینم و روبرو سرابی بی پایان را حس میکنم.

وقتی دیگر تحملی نمانده برای دویدن!

نازنین...تشنه ام

نازنین...خسته ام

نازنین...غبارآلودم

دلم برای دویدن های کودکانه و بی دلیل تنگ شده.

کودکانه میدویدم وتشنه نبودم.میدویدم وخسته نبودم.میدویدم و غبارآلود نبودم.

برایم دل نسوزان!برایم دعا کن.

لحظه های غریبیست،نازنین