ما و خدایی که درین نزدیکیست...
شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

چقدر دلش خسته بود.
.چقدر نیاز به شانه هایی داشت که تکیه گاه دل خستگی هایش باشد.
چقدرنیازبه دست هایی داشت که اشکهایش راپاک کنند.
اما تنها بود،تنهاوتنهاتر از همیشه....
شروع کرد به نوشتن:
امروز شادی ها مرا تنها گذاشته اند.
امروز غم ها بر من فخر می فروشند.
امشب ابرهای تیره مانع درخشیدن ماه و ستارگانم شده اند.
امشب دل خسته ام،بی تاب، در بهانه لحظه ایی سکوت و آرامش است.
پروردگارا..
بتو پناه می برم..
سپاس حقیقی را تنها از آن تو می دانم.
شکر گذارت هستم،چون در همه حال تکیه گاهم بوده ایی.
خداوندا به من قدرت تحمل زشتیها،بدیها،دورنگی ها،..را ارزانی بخش.
خداوندا مرا در ایمان،اطاعت مطلق بخش....
دیگر یارای نوشتنش نبود.
می دانست که باید باشد،بماندوزیبا زندگی کند.
می دانست او را دارد،تکیه گاه دل خستگی هایش،همراز اشکهایش وامید بی پایانش.
تصمیم گرفت همیشه با او باشد تا تنها نماند