ما و خدایی که درین نزدیکیست...
پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦
پرهیز عاشـــــــقانه مــــــن.. ... صدای سخن دوست() 

ازهم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را، دریغ

برخاک ریختیم!

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود،

دردا که جان تشنه خود را گداختیم!

بس دردناک بود جدایی میان ما؛

ازهم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.

دیدار ما که آنهمه شوق و امید داشت،

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت.

وان عشق نازنین که میان من و تو بود،

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت!

با آن همه نیاز که من داشتم به تو،

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود.

من بارها به سوی تو باز آمدم ولی،

هربار دیر بود!

اینک من و توییم دو تنهای بی نصیب،

هریک جدا گرفته ره سرنوشت خویش.

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار،

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش!

  *کاش هیچوقت پرهیز عاشقانه یی درکار نباشه٬نه برای من و نه برای تو!*