ما و خدایی که درین نزدیکیست...
سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥
آيين عشق.. ... صدای سخن دوست() 

یک روز٬بی آنکه سخنی از غم دل به میان آورد٬به کسی که دوستش داشت٬نوشت: کسی هست که تو را از جان و دل دوست دارد.پیرامون خود بنگر٬حدس بزن او کیست.

روز بعد او را دید.به سویش دوید وفریاد شادی پراضطرابی که از دلش برخاسته بود در گلو خاموش کرد.

او نگفت:تویی!

روز بعد بی انکه از خودش نامی ببرد برایش نوشت:روز وشب به یادتو هستم ٬ودر انتظار روزی که پرتو عشق دیدگان تورا به روی من بگشاید ودل های ما را به هم پیوند دهد.

روزی دیگر هم گذشت.بازهمدیگر را دیدند.دیدگانش را که هنوز غرق اشک بود دید.دستان لرزانش را گرفت.

به خود نگفت:اوست!

به او هم نگفت:تویی!

بی آنکه بگوید:منم! از نزدش گریخت.راز پنهان را دردل نگاه داشت.

روزها گذشت...راز دل را بالاخره فهمید.

آنگاه با وحشت به خودش گفت:او بود؟

به او نیز گفت:تو بودی!

اما..فرصتها از پی هم رفته بودند.برای همیشه!

پ.ن:عشق می ماند٬انسانها هستند که عوض می شوند.

                           heart