ما و خدایی که درین نزدیکیست...
شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

دلش مملوازغزلهای تنهایی بود.

غزلهایی که با سمفونی سکوت٬در دل شب های مهتابی سروده شده بود.

همچنان صبور٬با لحنی عاشقانه زمزمه میکرد:

از آن سوی خورشید٬ازآن سمت دریا

صدایم کن٬صدایم کن

تولبخند سرخی٬پس ازشام یلدا

ازاین تیرگی ها ٬رهایم کن....

 

راستی !!دلش در آرزوی چه بود؟؟دراین غربتگاه دنیا..دنیایی پرازرازهای بیکران٬....

*-*-*-*-*-*

زندگی می گوید:اما بازباید زیست٬

باید زیست٬

بایدزیست!....