ما و خدایی که درین نزدیکیست...
شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

هر شب به آسمان خیره می شوم.آسمان آرام وساکت...

ناگهان ‍‍‍‍‍‍پریشانی تک تک اعضای بدنم را فرامی گیرد.پریشان می شوم و نگران٬تودیگربامن نیستی!این فکرمثل خوره بر جسم و روحم وارد می شود.

توبا من نیستی!مگرمی شودباورکرد؟شب سلیس است و گویاهمین خاصیت شب مرا پریشان میکند.

چشمانم گرم می شود٬داغ می شود٬می سوزد.صورتم آتش می گیرد٬قطرات اشک همچون گدازه های آتشفشان صورتم رامی پیمایدوتنم فرو می ریزد.

دستانم گرمای دستانت را کم می آورد٬روحم حضورحمایتگرت راکم می آورد.توپیشم نیستی ومن دراین غربت وظلمت تنهایی اسیرم.وقتی بیشترمی اندیشم می بینم دلتنگی و بی قراری چشمانت راازدست داده ام.

فکرچشمان بی قرارت٬قراراز من می برد.

بغضی عجیب بر گتویم چنگ می زند.قلبم فشرده می شود.حال عجیبی است.غم نبودنت٬غربت چشمانت٬تنهایی من٬این مجازات برای من زیاد است!محکوم بودن به تحمل نبودنت٬هرگز نمی توانم٬هرگز!

بوی حضورت با جانم آمیخته است٬فکربی تو ماندن مرا خواهدکشت ومن منتظرمرگ نشستم...

ولی ناگهان تو می آیی ٬تومی آیی و با آمدنت٬با دم مسیحایت مرده را زنده می کنی.خیره به چشمانت نگاه میکنم.گرمای نفسهایت تن سرد مرده ام را زنده میکند.وتو هستی!این فکر روح تازه ایی در من می دمد!

آه ای مسیحای جوانمردمن!

توروشنایی شمعی هستی درتاریکترین شبهای من٬بمان و باورم کن.