ما و خدایی که درین نزدیکیست...
سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

چندوقتی بود که تصمیم گرفتم دیگه بخاطراتم فکر نکنم...ذهنم خیلی خسته بود.موقعش رسیده بود که یه سروسامونی به ذهنم بدم.شروع کردم به ذهن تکونی...نمی دونستم باید از کجا شروع کنم...اما باید از یه جایی شروع می کردم.همه چیز سرجاش بودومرتب.اما چرا اینقدر ذهنم خسته بود؟رفتم سراغ خاطراتم.خاطرات بچگیم چقدر کهنه شده بود.خاطرات روزای خوبمو ‍پیدا نمی کردم!همه جارو گشتم...پیش افکار آیندم.کنار افکار روزمره ام...بالاخره پیداشون کردم.زیر خاطرات روزای بد پنهان شده بودن.

چقدر دوست داشتنی وشیرین بودند.چقدردلم براشون تنگ شده بود.حالا فهمیدم...این خاطرات روزای بد بود که اینقدر ذهنمو خسته ودرمونده کرده بود!!!

دنبال وسیله ایی بودم که این خاطرات از بین ببرم.اما...اما چیزیو پیدا نکردم.باید نابودشون می کردم.راه دیگه ایی نداشتم.......

آهان!بالاخره فهمیدم.خاطرات خوبمو برداشتم وروی خاطرات بدم گذاشتم.اینطوری دیگه این خاطرات بدم بودند که گم وناپیدا می شدند!

حالادیگه می تونستم به خاطراتم فکر کنم!!!