ما و خدایی که درین نزدیکیست...
پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
شک ... صدای سخن دوست() 

شک میکنم...به همه دنیا شک میکنم...شک میکنم به لحظه ها،این لحظه های من نبود!این ثانیه ها نباید چشمامو بارونی میکرد.
اما خوشحالم ،با یه بغض صمیمی خوشحالم،با خلوتی نا آشنا خوشحالم.
غرق در اشک هایم خوشحالم...چون مثل همیشه خدایی هست.
دیروز تولدم بود.بعد از 24 سال اولین باری بود که در برابر شمعهای تولدم بغض کردم.
واگر کسی نبود ساعتها میگریستم،باهزاران دلیل  بی علت!
حس غریبی بود.واقعا غریب!همه بودند،همه با محبت بودند،منم بودم اما با خلوتی نا آشنا بودم.
یادش بخیر...من   شب    سکوت
مدتها نخواهم نوشت....خسته ام.اما نگرانم نباش روزی با اطمینان و بدون شک برمیگردم.