ما و خدایی که درین نزدیکیست...
شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
یه باور...فقط همین ... صدای سخن دوست() 

  

وقتی به خودت فکر میکنی میخوای ببینی کجای روزگار داری قدم میزنی؟!همینجایی که هستی یا یه جای دورتر؟لحظه لحظه از روزگار داره میگذره و تو در تعلل به سر میبری!!

ذوق تو وجودت تورو خوشحال و سر خوش نگه داشته،میدونی که این ذوق دروغین و اشتباهی نیست،و همین بهت یه ندا میده که:مسیر درسته!

اما پس چرا باز تعلل هست و قدم زدن آهسته!!!

فکر میکنی

فکر میکنی

فکر میکنی

به یه نتیجه میرسی که تو هم مثل بقیه آدمی!باز به یه نتیجه دیگه میرسی آدم و حوا باهم بودن!حتی بعد از اینکه از فردوس برین به دیر خرابات اومدن!

باز به یه نتیجه دیگه میرسی:کاش اون درخت بهشتی هیچوقت سیب نمیداد و تو الان تو بهشت بودی و به دور از این همه تعلل!

دیگه کم کم داری کل هستیو میبری زیر سوال!عجب روش احمقانه و کوته فکرانه ای!

به خودت میای....باز خودتو تو اون مسیر میبینی...با همون تعلل سابق!

دلت میخواد با خودت زمزمه کنی:

دلتو به باور ابر بده که خسته سفر نکنم با چشمان خیس.

میدونی و ایمان داری که خدا هست در همین نزدیکی و مراقبته.همین جبران همه تعلل ها میشه...