ما و خدایی که درین نزدیکیست...
یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
دوست ... صدای سخن دوست() 

میدونی بدترین حس تو دنیا میتونه چی باشه؟

برای هرکس به اندازه احساس و ادراکش میتونه متفاوت باشه.اما وقتی بی دفاع و نا عادلانه محکوم میشی.محکوم به اینکه یکی،یه وقتی،انگشت اشارشو به سمتت بگیره و بگه تو شکستی،تو دزدیدی،تو ندیدی،تو،تو،...و تو فقط بتونی به چشاش نگاه کنی و با نگاهت بهش بگی :خودت چه کردی؟!

این یکی از بدترین حسای دنیاست.

یه چند روزی بود که میخواستم آپ کنم اما خوب وقتش نبود(چه بهانه بهترین ازین!)

چند روز پیش برای چندمین بار داشتم "نامه ای به دوست"از کتاب هبوط در کویر/دکتر شریعتی می خوندم،نوشته بود:راست می گفت آن نویسنده آشنای من،که من چشم هایم همیشه نیمه باز است و "می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیرزد"

نگران چی هستی؟که مثل

نور از شب چشم تو سفر خواهد کرد؟

که غریبانه به دنبال دلت خواهدگشت؟مثل تو عاشق مغرور شب افروزی نیست؟

 

 

چه فکر نازک غمناکی!

یه وقتی ،اون قدیما،یه دوستی بود که بهم میگفت:اگه واسه کسی شب شعر باشی نه تنها براش عزیز نمیشی، بلکه اگه واقعا آدم درست و عاقلی باشه شب شعراتو قبول نمیکنه،ازت میخواد که تو عمل بهش نشون بدی که چی برات داره؟تا کجا میتونه باهات بیاد؟یادش بخیر...یه دوست مهربونی بود،اولین بار که دیدمش از خدا واسم گفت،از نون و نمک،از عشق،...اما نمیدونم چی شد که یه دفعه این دوست هم دچار "من زدگی" شد.

دوست !از دوست گفتم!بهترین دوستم فقط خداست،تنها یار و تنها همراه.خدایی که همیشه باهاته،همه چی بهت میده و هیچ منتی سرت نمیداره،وقتی یه جورایی از همه آدما خسته میشی تنهاپناهت میشه.خوشحالم که هست و با او بی نیاز ترینم.

و در آخر:سکوت ها همه در پایان گفتن هاست،چه راحت و موفقیت آمیز!این سکوت در آغاز گفتن هاست،چه سخت!

!پی نوشت1:دوست خوب،قرار بود تو خوب باشی،حتی اگه دلت گرفت.