ما و خدایی که درین نزدیکیست...
شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦
... ... صدای سخن دوست() 

وقتی از زمستون و سرما حرف میزنم حاله عجیبی بهم دست میده!

از سرما اصلا خوشم نمیاد..از برف..از یخبندون..از جاده..از جدایی..از سرگردونی...

دلم میخواست کنار دریا میشستم و به غروب خورشید نگاه میکردم..وقتی غروب کرد انقدر ستاره ها رو میشمردم تا بالاخره خورشید پیداش بشه و دوباره طلوع کنه!

چقدر دلم برای کوچه باغ تنگ شده!کوچه باغ دریا نداشت اما آلاچیقی داشت که همیشه پناه روزای سردم بود،بعضی وقتا هم تو اون آلاچیق میشستم . تصور میکردم کنار دریا هستم،...خدا میدونه چه حس و حالی داشت!

ازم بعیده که بخوام از دلتنگیام بنویسم.نمیخوام ناراحتت کنم !حتما با خودت میگی :باورم نمیشه توام!

آره مهربون!

منم دلتنگم!دلتنگ اون روزا..دلتنگ آسمون آبی..دلتنگ کوچه باغ....دلتنگ باهم بودن...

ازین هوا خسته شدم.دلم میگیره وقتی همه از سرما قایم میشن!بعضی وقتا فکر میکنم کاش میتونستم منم قایم شم،اما میترسم که پیدام نکنی!میترسم پنهونی گم بشم!

این روزا بدجور سرما رو حس میکنم،یادش بخیر یه سال تو کوچه باغ چه برفی میومد!باهم قدم میزدیم ،دست سردمو گرفتی و گفتی:تا سرما نباشه آدم قدر هیچ گرمایی رو نمیدونه!...

مهربون!

دلم خیلی تنگه!

فکر نکنی که شاکیم واز چیزی حرصی شدم!

نه!همه چیز خوبه وخدا مثل همیشه جبران همه نداشته هامه.

برام خیلی دعا کن....دوستت دارم...سما

                       

شنبه ۱ دی ۱۳۸٦
قصه ستاره ی من وتو.. ... صدای سخن دوست() 

قصه از اونجا شروع شد که رهگذر دیگه از رفتن درمونده شده بود..

کنجی رو انتخاب کرده بود و بی صدا نشسته بود،به آسمون نگاه میکرد.

انگار دنبال یه چیزی بود تو آسمون...یه ستاره ی گمشده ..یه ستاره ی چشمک زن گمشده..

وقتی بهش رسیدم ..به گمونم میشناختمش..رهگذر چقدر آشنا بود!!

مثل اینکه متوجه حضورم نشده بود..همچنان خیره به آسمون بود.

گفتم:میخوای دستت را اونقدر دراز کنی که ستارها را بچینی؟!

با سکوت جوابم را داد.

یاده شازده کوچولو اوفتادم..شاید رهگذر منتظر شازده کوچولویی بود تا بیاد و اهلیش کنه!

بهش گفتم:من تو آسمون یه ستاره دارم!یه ستاره نورانی و مملو از سکوت!یه ستاره ایی که فقط چشمای من عاشقش شدند!اونم با چشمکاش منو حسابی اهلی کرده!روزا برای دیدنش لحظه شماری میکنم و شبها با فروغ نوازشش بخواب میرم.

با دستش یه ستاره رو نشون داد و گفت:غریبه،اون ستاره؟!

تعجب کردم!فکر نمیکردم ستاره منو کسی بشناسه!

گفتم :آره!همون.

خیره به چشمام نگاه کرد..چشماش منو یادستاره آسمونم انداخت!شبهای تنهاییم با این فروغ آشنا، سپری شده بود!

رهگذر، رهگذر نبود و من غریبه نبودم!