ما و خدایی که درین نزدیکیست...
پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
تولدم مبارک! ... صدای سخن دوست() 

بزمیست عاشقانه٬خوش آمدید.

من وشب وسکوت بزمی برپا کرده ایم..به مناسبت بیست و یکمین بهار زندگی ام.

یاسهای سپید نازنینم٬گلباران حضورتان.ستاره های چشمک زن شبهای تنهاییم٬پیشکش وجود ارزشمند تان .

(در روز ۳۱شهریورسال ۱۳۶۴ خداوند متعال باب رحمت را برروی ما باز کرد٬ومرابه لیاقت پدری مسرور فرمود.درساعت۹:۳۰قبل از ظهردختری به ما عطا فرمودند تاباشد خداوند متعال دختر مارا خوشبخت وسعادتمند نماید:نوشته پدرم٬درصفحه آخرکتاب خداـشب    ۳۱/۶/۶۴ )

پدر عزیزم٬مادر مهربانم

امروز که بیست ویک سال دارم.امروز که خوشبختی را باتمام وجوداحساس میکنم٬امروز که بودنم را٬زیستنم را٬ماندنم را درین زادگاه عدم زیبا حس میکنم٬همه را مدیون وجود آسمانی شما هستم.در کلاس عشق شما عاشقانه آموختم .

آموختم که زیبا زندگی کنم٬ آزاد زندگی کنم٬وبه خیرخواهی زندگی اعتماد کنم٬

آموختم که گنجینه خداوند هرگز تمام نمی شود و وجودزمینی من فقط در برابروجودآسمانی آفریدگارم حقیرو ناچیز است٬

آموختم که فقط در مقابل قدرت بیکران الهی زانو بزنم وسر تسلیم فرو د آورم...

فرشته های زندگیم ٬چه دارم که نثارعشق نامتناهی شما کنم؟ .باشد که همیشه باعث افتخارو مباهاتتان باشم...عاشقانه دوستتان دارم .بوسه بر دستان پر محبتتان میزنم ودست دعا به سوی حضرت دوست بلند میکنم٬در برابر درگاه عظیمش٬عاجزانه سجود میکنم٬حمدو ستایش حقیقی را فقط از آن او میدانم٬که بهترین نعماتش را به من عطا فرمود.ای مهربان ترین مهربانان سپاس.

بزمیست عاشقانه٬خوش آمدید.

خاله ریزه عزیزودوست داشتنیم ٬غزل بانوی خوشگلم٬سپیده خوبم٬ محمد مهدی عزیز٬امیر عزیز واز همه مهمتر مسعود عزیزکه برای درست کردن این وبلاگ خیلی کمکم کرد٬وبقیه دوستانی که همراه همیشگیه من درین خلوتگاه بودید٬باشادی من شاد شدید٬با ناراحتیم٬هم درد.بقول سهراب:دوستانی بهتر از آب روان.. با اینکه ندیدمتان٬کلامتان برایم آشنا بود...

خوشحالم که امروز من میزبان حضورتان هستم. با شیرینی به طعم عشق وصداقت٬با میوه هایی چیده شده از باغ مهرومحبت وبا نوشیدنی هایی گوارااز چشمه پاکی وصفا پذیرای وجود تک تک شما عزیزانم هستم.

ازخداوند متعال خواهانم که همواره باران برکت ورحمتش  زندگی مان را سبزو خرم کند.این هم از آرزوی روز تولدم!

شاد باشید و شهد شیرین زیستن٬گوارای وجودتان باد.

 

یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥
زخم دل! ... صدای سخن دوست() 

می پرسم:آیا می گریی؟آیا نیمه شب ناله سر میدهی؟آیا خود را دلباخته می دانی؟؟

می گوید:به من نگاه کن٬ببین٬دیگر پاسخ غمی ندارم.ولی راستی فراموش نکن که مرا بنوازی.بسیار خوب....خیالم راحت شد.

اگر هنوز اثرزخمی بر دلم بود٬توبر آن مرهم گذاشتی...

حالا دیگر می توانم به آسودگی٬حقیقت و خیال رااز هم جدا کنم.

انگشتت را بر زخم دلم بگذار.

می پرسم:هنوز درد می کند؟ــآری.کمی ناراحت هستم٬اما نگران نباش.

از آن زخم هایی نیست که کشتنی باشد!!

چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥
يـــاس سپيد... ... صدای سخن دوست() 

یاس سپید نازنینم!

مدتها بود که تورا در لا به لای این کتاب گذاشته بودم.نمیدانم کی و چرا؟!

اما میدانم در پی وجودت چیزی را نشانه گذاری کرده ام!

«قلبت را دنبال کن٬قلب تو راهنمای راستین تو در هر کار عظیم است....»

این جمله ایست که حضورت ٬ نظرم را بهش جلب کرد!

شاید در آن زمان که توهنوز یاسی سپید در منزلگاه خود بودی٬من در تلاطم ایستادن یا رفتن بودم!

شاید در آن زمان باید انتخاب می کردم وشاید دنبال راهنمایی راستین و صادق می گشتم!

پدر همیشه میگوید:قلب انسان نزدیک ترین کالبد دنیوی به خالق بی همتاست٬پس به حرفش اعتماد کن٬تورابه نور اعلی نزدیک خواهد کرد.

یاس سپید نازنینم!

تورا به عنوان تندیسی جاودانی٬برروی قلبم می گذارم.

باشد که هرگز فراموش نکنم٬راهنمایی از تبار آسمان همیشه در کنارم است.