ما و خدایی که درین نزدیکیست...
شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

دلش مملوازغزلهای تنهایی بود.

غزلهایی که با سمفونی سکوت٬در دل شب های مهتابی سروده شده بود.

همچنان صبور٬با لحنی عاشقانه زمزمه میکرد:

از آن سوی خورشید٬ازآن سمت دریا

صدایم کن٬صدایم کن

تولبخند سرخی٬پس ازشام یلدا

ازاین تیرگی ها ٬رهایم کن....

 

راستی !!دلش در آرزوی چه بود؟؟دراین غربتگاه دنیا..دنیایی پرازرازهای بیکران٬....

*-*-*-*-*-*

زندگی می گوید:اما بازباید زیست٬

باید زیست٬

بایدزیست!....

شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥
مادرم روزت مبارک ... صدای سخن دوست() 

آن هنگام که زیبایی یاسهای سفید را درک کردم.

آن هنگام که درخشندگی آفتاب٬وجودم را منور ساخت.

آن هنگام که جوشش مهرومحبتت٬آغازشکفتن غنچه امیدم گشت.

تورادر کنارم دیدم.

درآغوشم گرفتی وبا گذشت هر ثانیه٬لحظه های عاشقی را برایم هجی کردی.

هرنفس بامن بودی ومن غرق شادی ونشاط در باغ محبتت٬بزرگ شدم.

من بزرگ شدم٬اما چقدر حقیرم در برابر وجودآسمانی و با شکوهت.

چه دارم که نثار عشق نا متناهیت کنم؟؟

باگلبانگی عاشقانه٬با بغضی گران وبا اشکهایی غلتیده در دیدگانم٬فریاد می زنم:

مادرم روزت مبارک.

بوسه بر دستان پرمحبتت می زنم وعاشقا نه می پرستمت.

یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

گاه نشسته ام و به تو می اندیشم٬آن هنگام است که گذر شیرین وآرامت را از لابه لای ذهن وروح٬جسم خود می بینم.

چه زیبا و با وقار برمن هبوط می کنی.هرم وگرمای روحت ٬جسمم را تسخیر می کند.آنجاست که از خود بی خودم می کنی.شعله ای دردرون وجودم زبانه میکشد٬قلبم تاحد انفجارمی زند.

ومن ازتو سرشار می شوم....سرشارازتو٬تنها تو که شایسته آن عطیه برتری.

لبالب ازتو٬در خود هستم ودر تو غرق٬آنجاست که دیگرنمی دانم که این من هستم یا تو هستی.

فقط می دانم از وقتی عشق را فهمیدم خود را از یاد بردم.آری این تو هستی در وجودم٬وتویی که باعث وجود من هستی.

من کیستم بی تو؟من چیستم بی تو؟

آن هنگام که از تو لبریزم ٬فوران احساساتم را در درونم نظاره میکنم٬زمان رااز یاد می برم واین خاصیت عشق است.

این خاصیت گذر باوقاروبا صلابت تو از من است.ازمن میگذری ومرابین زمان وعشق معلق می گذاری.

ای عشق ابدینم٬هیچوقت تنهایم مگذار. 

 

شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥
دلنوشته ای برای يک دوست ... صدای سخن دوست() 

از کجا شروع کنم که حرف برای گفتن زیاده.

بذار ازینجا بگم..زمانیکه٬ازهمه آدما ناامید شده بودم.زمانیکه به این نتیجه رسیده بودم٬صداقت و پاکی تبدیل به وا‍ژه هایی متروک شده اند.زمانیکه به این نتیجه رسیده بودم:آدما فقط منافع خودشونو در نظردارند وبس!زمانیکه به این نتیجه رسیده بودم:واژه های اصیل وشایسته٬فقط توی کانون وچارچوب خانواده خودم هست و پیدا میشه.زمانیکه دیگه حتی نمی تونستم به دوچشمم اعتماد کنم...

اون موقع بود که رحمت اللهی یه باردیگه شامل حالم شد....تا بهم ثابت بشه٬خیلی عجولانه به نتیجه رسیدم.تا بهم ثابت بشه ارزش وانسانیت هنوز ازکره خاکی محو نشده.

هیچ وقت دستای مهربونتو لمس نکردم٬اما همیشه حرارت قلب دوست داشتنیتو با تمام وجودم حس کردم.هیچوقت به چشات خیره نشدم تازیبایی احساساتتو بهم منتقل کنه٬اما صدای گرم ودلنشینت٬شکوه احساساتتوبرام فاش کرد...

می خوام همه بدونند: این من بودم که از بی عدالتی٬بدی٬دروغ٬ریا٬... شکایت میکردم اماالآن فهمیدم خوبی ٬پاکی٬صداقت هنوزازبین نرفته.می خوام همه بدونند من یه نعمت باارزش توزندگیم دارم.

اون تویی.

تویی که خیلی چیزارو ازت یاد گرفتم.تویی که با تواضع و فروتنی وجود پاکتو برام معنا کردی.

خوب من٬همیشه خوب بمان.

دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

ربایندگان زن جوان دستگیرشدند!قاتل زنجیره ایی زنان٬ خودرا معرفی کرد!اعضای باند...به ربودن وتجاوزبه زنان و دختران جوان اعتراف کردند!آتلیه خلافکاران(که اززنان و دختران جوان بصورت مبتذل٬بدون اینکه مشتریان بدانند٬باجاسازی دوربین در اتاق تعویض لباس٬عکسبرداری وفیلمبرداری میکرد)شناسایی شد!!!

این فقط چکیده ایی از اخبار حوادث روزنامه...در تاریخ۱۲تیر ماه ۸۵ بود!باورنکردنیه!نه؟!!!.........مگه یه روزنامه صفحه حوادثش چقدرگنجایش داره که نصفش فقط این قضایا باشه؟!!

مشکل ازگنجایش روزنامه نیست٬مشکل از سیرنزولی بعضی آدما٬از انسانیت به حیوانیت!

چرا بعضی از ما آدما اینقدر نادان و جاهلیم؟؟بقول پدرم:آدما حق ندارند اینقدرنادان باشند٬مگه اینکه از آدمیت بویی نبرده باشند!

ما حق نداریم اینقدر از آدمیت دور باشیم.ما اشرف مخلوقاتیم.مالایق والامرتبگی هستیم.ما قدرت پیشرفت٬تکامل٬حرکت به سوی نهایت معنویت رو داریم٬ما حتی از فرشتگان هم برتریم چون حکم هستی ما ثبات ویکنواختی نیست.

پس چرابعضی از مابجای اینکه از انسانیت به الوهیت سیرکنیم به حیوانیت پیش می رویم؟لذت بردن تاکی؟؟تجاوز به حقوق دیگران تا کی؟؟در پی هوای نفس بودن تاکی؟؟چرا نمی فهمیم که باید روزی پاسخگوی همه کرده هامون به خالق هستی باشیم؟

درنگی تفکر لازم است.ما باید جواب پس دهیم!!........

شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

گذر زمان مشخص خواهد کرد.

گذر زمان عشق ‍پاک وجودم به تورا ثابت خواهد کرد!

گذر زمان باعث فراموشی تمام خاطراتمان خواهدشد!

.......

ثانیه ها پشت سر هم می آیندومی روند.دیروزکهنه تروفردا نزدیکتر می شود.روزگارهمچنان صرف میشود٬دیروز٬امروز٬فردا.

من و تو به چه می اندیشیم؟؟به اثبات احساساتمان یابه فراموشی خاطرات؟؟

تجربه ایی تلخ را می چشیم......این نیزبگذرد.

شکست می خوریم.....این نیز بگذرد.

دلی را می شکنیم.....این نیز بگذرد.

بدی می بینیم٬ناحقی می بینیم٬بی عدالتی می بینیم٬....اینها نیز بگذرند.

لطفا یک لحظه سکوت!می شنوی؟صدای گذشتن لحظه ها را؟...عمرمان نیز میگذرد!

می دانی که هیچ چیز مانع گذشتنش نیست؟

باید شتاب کرد٬فرصت بسیار کم است.من و تو باید با زمان همراه شویم.نبایداز دستش دهیم٬چون خیلی زود دیر می شود!