ما و خدایی که درین نزدیکیست...
شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 


 
خیلی سخته بخوای به کسی که سال ها و ماه ها دوستت داشته بگی که دوسش نداری !
خیلی سخته به کسی که دوستت داشته و تو هرگز نتونستی دوستش داشته باشی حقیقت رو بگی ... !
خیلی سخته وقتی بهش گفتی ، روح خسته ی خودت رو آروم کنی !
خیلی سخته غرور کسی رو که به خاطر تو شکسته شده نادیده بگیری ! اما مجبوری ! ...
خیلی سخته خودت رو جوری نشون بدی که نیستی ! تا شاید اون ازت دل بکنه ...
درسته تو اون رو دوست نداشتی اما خوب دلت و احساست بهت اجازه نمیده دلش رو بشکنی و همش می خوای راهی پیدا کنی که اون ترکت کنه ! که بفهمه دوسش نداری ...
خیلی سخته که بغض گلوت رو گرفته باشه اما با خونسردی بهش بگی که دوسش نداری ... ! بگی که اونو نمی خوای ... !
خوب تو هم دل داری ! می ترسی دلش رو بشکنی ، همونجور که یکی دیگه دل تو رو شکست !؟
حالا که خودت هم توی این دور گردون جای کسی اومدی که یه روز دل تو رو شکست و حالا تو می خوای دل یکی رو بشکنی ! می فهمی که اون کسی که تورو ترک کرد ، حق داشت ! اون تو رو دوست نداشت و حالا تو یکی دیگرو !
حرفت رو به اون می گی و میری ! دلش رو می شکنی اما از خدا می خوای که دل شکسته اون رو مرحم بذاره !
 
اما تو مجبوری ، تو مجبور بودی !؟
 
دیگه داری با خودت حرف می زنی : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل شکسته رو کی باید بده ! منی که دلی رو شکستم یا اونی که دلش شکسته؟ 
اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد میشه یا اونی که مراقب دلش نبوده ؟  اما نه ! تو بی تفاوت نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن !  تو مجبور بودی .... چون نتونستی اونو دوست داشته باشی ...
 
من بر سر دوراهی زمان در دلمردگی این ثانیه ها به خاطر شکستن دل تو نابود شدم و تو ندیدی ... ؟!؟
حالا دست ها یم ساده ترین دلواپسی هستند ! تو مرا به مرداب فراموشی می سپاری و من هرگز شکستن دل تو را فراموش نخواهم کرد ... !؟!!
تو مرا در اعماق قلبت دفن می کنی و من همیشه زخمی را که به قلب تو زدم ، زخمی که تو روزی بر آن مرحم می گذاری ! بر دل خواهم داشت !! ....
 
اما باز هم مرا گونه ای دیگر می بینی .... نمی خواهم بدانی که از صدای شکستن قلبت خورد شدم .... دوستت نداشتم اما اشک می ریزم ! پر شدم از حرف های باران خورده ... اما من صبر را آموخته ام ....

شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

این روزا خیلیا دم از بی وفایی میزنن.خیلیا از خیلیای دیگه شکایت می کنن.از نامردیها٬از بی وفایی ها٬از خیانت هاواز هر صفت بده دیگه که فکرشو کنی!پایه صحبت خیلیا نشستم٬سنگ صبور خیلیا شدم.تو هر کدوم ازین صحبتا٬یه مطلب جدید شنیدم.اما یه حس تکراری تو وجود همه این صحبتا پنهان بود.

حسی به نام عشق!!!!!

نمی دونم چرا هنوز خیلی از مامعنی این کلمه مقدس نمی دونیم .چرا به هر حسی که بهمون دست میده بااطمینان٬فریاد می زنیم که عاشق شدیم؟؟ما فقط اعتراف میکنیم که عاشقیم..اما نمی دونیم که اعتراف به یک ایمان٬در کردار پدیدارمیشه نه در گفتار!

چرا هنوزنمیدونیم که عشق خطا نمی کنه؟چرا نمیدونیم که عشق دروغ نمی گه؟چرا نمی دونیم که عشق غرور نداره؟عشق بردباره؟؟عشق معصومیت داره؟عشق سخاوت داره؟...چرا بعد از این همه تجربه هنوز نفهمیدیم که عشق یک لحظه شیفتگی نیست؟؟

کاش بتونیم دلامونو اینقدر بزرگ کنیم که دلای کوچیک هیچ وقت نتونن بلرزنشون.کاش بتونیم به معنای بیکران عشق برسیم وبا هوس بیگانه شیم.کاش هیچ وقت یادمون نره که اگرخاطرمان تنها ماند٬طلب عشق زهربی سرو پایی نکنیم.

 گرچه تفسیرزبان روشنگر است

                                       لیک عشق بی زبان روشن تر است

چون قلم اندرنوشتن می شتافت

                                      تا به عشق آمد قلم بر خود شکافت

                                                                        (مولانا)

 

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

دادگاه رسميست.شاکی به جايگاه بيايد.

ـــجناب قاضی من از همه اين آدما شکايت دارم.

ــادامه دهيد..

از دست اون شکايت دارم٬چون هر وقت سنگ صبور خواست٬هروقت دلش تنگ بود٬هروقت تنها بود٬در کنارش بودم٬اما اون...

از دست اون يکی هم٬چون معرفت و دوستيو بهم ياد داداما با خيانت برام معنی کرد.

از دست اونم شاکيم٬چون هروقت دلش خواست به دلم تيشه زد!

ازدست اونم شاکيم٬چون حقيربودوباحقارتش همه رو حقير ميکرد!

از دست اونم٬چون غرور وتکبرش٬به جهل و نادانی بدل شده بود!..........

جناب قاضی من از همه اين آدما شکايت دارم٬چون با خيانت٬دورنگی٬غرور وجهالت٬پستی٬نامردی٬گستاخی٬...مرا آزاردادند.اشد مجازات را از محضر محترم دادگاه خواهانم.

...............................

رای دادگاه:چون تعداد محکومين زياد است به شما پيشنهاد می شود به هيچستان نقل مکان کنيد!!!!!!

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

هر شب به آسمان خیره می شوم.آسمان آرام وساکت...

ناگهان ‍‍‍‍‍‍پریشانی تک تک اعضای بدنم را فرامی گیرد.پریشان می شوم و نگران٬تودیگربامن نیستی!این فکرمثل خوره بر جسم و روحم وارد می شود.

توبا من نیستی!مگرمی شودباورکرد؟شب سلیس است و گویاهمین خاصیت شب مرا پریشان میکند.

چشمانم گرم می شود٬داغ می شود٬می سوزد.صورتم آتش می گیرد٬قطرات اشک همچون گدازه های آتشفشان صورتم رامی پیمایدوتنم فرو می ریزد.

دستانم گرمای دستانت را کم می آورد٬روحم حضورحمایتگرت راکم می آورد.توپیشم نیستی ومن دراین غربت وظلمت تنهایی اسیرم.وقتی بیشترمی اندیشم می بینم دلتنگی و بی قراری چشمانت راازدست داده ام.

فکرچشمان بی قرارت٬قراراز من می برد.

بغضی عجیب بر گتویم چنگ می زند.قلبم فشرده می شود.حال عجیبی است.غم نبودنت٬غربت چشمانت٬تنهایی من٬این مجازات برای من زیاد است!محکوم بودن به تحمل نبودنت٬هرگز نمی توانم٬هرگز!

بوی حضورت با جانم آمیخته است٬فکربی تو ماندن مرا خواهدکشت ومن منتظرمرگ نشستم...

ولی ناگهان تو می آیی ٬تومی آیی و با آمدنت٬با دم مسیحایت مرده را زنده می کنی.خیره به چشمانت نگاه میکنم.گرمای نفسهایت تن سرد مرده ام را زنده میکند.وتو هستی!این فکر روح تازه ایی در من می دمد!

آه ای مسیحای جوانمردمن!

توروشنایی شمعی هستی درتاریکترین شبهای من٬بمان و باورم کن.

 

 

یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
  ... صدای سخن دوست() 

آيا ديداری ديگر خواهد بود؟

من کيستم؟چيست اينهمه چشم که به من خيره مانده؟

چيست اين صدايی که بر روزگارم نوحه می سرايد؟

کدام است اين زيبايی که مرا به سويی که نمی دانم می برد؟

کدام است نيرويی که حقيقت را در وجودم آشکار می کند؟

آيا ديداری ديگر خواهد بود؟آيا ندايی آشنا شنيده خواهد شد؟

فرياد روحم را شنيد٬روح تشنه ايی که  هر چه در پيش رو داشت چون سراب بود.

ــپيش برو٬از حرکت بازنمان.کمال٬در رفتن است.از خارهای راه نترس.او همه جا باتوست٬روح جهان در تودميده شده است.

ديداری ديگر خواهد بود.پيش برو!