ما و خدایی که درین نزدیکیست...
دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

پاييز....فصل زيباودل انگيز..

صدای خش خش برگها طنين دل نوازی را ايجاد کرده است.

پرنده ها راه دور دستهای گرم را در پيش گرفته اند.

ديگر بار باغ خالی از آهنگ پرنده ها شده وبدون هيچ طراوت و نغمه سرايی در سکوت غرق شده است.

چشمه ها اشک خويش را فرو خورده اند.

تپه های رنگين جامه دلنشين و پرشکوه خود را از تن انداخته اند.

گويی طبيعت را خواب در ر بوده و بيداری همچون مرثيه ايی حزن آوربه خاطره ايی دور بدل شده است.

با اين حال برگهای زردو طلايی همچنان يا دآور اين جمله اند:

پاييزپادشاه فصل هاست......

پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

کاش هیچوقت بزرگ نمی شد.
دوران کودکیش را به یاد آورد.
دورانی که اوج ناراحتی واندوهش در خراب شدن عروسکهایش خلاصه می شد.
دورانی که اوج خوشحالی ونشاطش در بازی کردن خلاصه می شد.
همه چیزبرایش ساده بود.ساده و بی آلایش..
بدیهارانمی شناخت وخوبیها را درتمیز بودن،ساکت بودن وشب زود خوابیدن می دانست.
اوج دوست داشتنش تا ده بود.همه را ده تا دوست داشت،به تعدادانگشتانش..
.............
سیرطبیعی زیستن،او راازآن دوران جدا کرده بود.
دنیایش دیگر ساده نبود.
بدیهاراشناخت،تا خوبیها برایش ارزشمندشدند.
تلخی ها راچشید،تا قدرشیرینی ها را دانست.
وحالا چقدردلش برای کودکیش تنگ شده بود.
کاش هیچوقت بزرگ نمی شد!

 

شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

چقدر دلش خسته بود.
.چقدر نیاز به شانه هایی داشت که تکیه گاه دل خستگی هایش باشد.
چقدرنیازبه دست هایی داشت که اشکهایش راپاک کنند.
اما تنها بود،تنهاوتنهاتر از همیشه....
شروع کرد به نوشتن:
امروز شادی ها مرا تنها گذاشته اند.
امروز غم ها بر من فخر می فروشند.
امشب ابرهای تیره مانع درخشیدن ماه و ستارگانم شده اند.
امشب دل خسته ام،بی تاب، در بهانه لحظه ایی سکوت و آرامش است.
پروردگارا..
بتو پناه می برم..
سپاس حقیقی را تنها از آن تو می دانم.
شکر گذارت هستم،چون در همه حال تکیه گاهم بوده ایی.
خداوندا به من قدرت تحمل زشتیها،بدیها،دورنگی ها،..را ارزانی بخش.
خداوندا مرا در ایمان،اطاعت مطلق بخش....
دیگر یارای نوشتنش نبود.
می دانست که باید باشد،بماندوزیبا زندگی کند.
می دانست او را دارد،تکیه گاه دل خستگی هایش،همراز اشکهایش وامید بی پایانش.
تصمیم گرفت همیشه با او باشد تا تنها نماند

شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

برای يکی از دوستام مشکلی پيش اومده.دوست پسرش ناتوازآب دراومده.....

امروز خيلی بهش فکر کردم.به فکر راه حلی برای خلاص شدنش از اين وضعيت.

چرا بعضی از ما دختراخيلی ساده ايم؟..

چراهيچ وقت يادمون نمی مونه که اگرخاطرمون تنها شدطلب عشق و دوست داشتن رو از هر بيگانه و بی سروپايی نکنيم؟؟....

پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

خيلی خسته بودم.اماخستگيم امروز حسابی برطرف شد.جاتون خالی صبح تنهايی رفتم امامزاده صالح....

سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

نمی دانست چرا وقتی ساز می زند بی اراده به یادش می افتد.
شایدموسیقی هم در پرورش عشق خاصیت نگاههای شورانگیز او را داشت.
آن نگاهها که خیلی مهربان ودوست داشتنی بودند.
این را می دانست که دیگرنباید گریه کند.
این را می دانست که دیگر نباید فریاد بکشد.
اکنون نه دیگراو به وی تعلق داشت،نه دیگر از اولبریز بود.
اکنون می دانست که باید با نهایت قدرت واراده در برابر تلخی هاوطوفان های سهمگین بایستدوهیچ شکایتی نکند.
دلش می خواست به او می گفت:
       ای عزیزدیروز،ای بیگانه امروز؛چقدر تورا دوست داشتم،اما اینک....

دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

مگذاربرای پناه ازخطردعاکنم.بگذار درمقابل خطربی ترس وبیم باشم.
مگذارچاره های رنج راجستجوکنم.بگذاردلی تمنا کنم که بر رنج فائق شود.
مگذارکه دررزمگاه زندگی هم پیمانها را بطلبم.بگذاربرنیروی خویش متکی باشم.
مگذارکه در اضطراب ترسناک،نجات راآرزوکنم،بگذارتمنای تحمل وحصول آزادی را داشته باشم.
مگذار بزدل بوده،برکت تورافقط درکامروایی بدانم،بگذار احساس دست رحیمت را در ناکامیها نیزدرک کنم.

 

شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

لحنش زيبا ودلنشين بود.اما پر از اندوه و درد.....

می گفت:سرشار از غم هر شب به نيايش می پرداختم تا هنگاميکه آسمان نيز سرشار از تضرع می شد..

هر شب از خداوندطلب مددمی کردم واشکهايم آسمان را می دريد.

هر شب از آسمان ستاره ايی می چيدم.اما ماهم را نمی يافتم!..

گوش می سپاردم به ندای شبانه...سکوت.سکوت.سکوت.......

سکوت همنشينم شده بود...

از آنچه در وجودم بود می سوختم....

او بود که قيامتی بپاکردورفت.....

ديگر گريه امانش نداد.اشکهايش را از گونه هايش پاک کردم..

باخود گفتم:آيا عشق همچون مهمانی است که يک غريبه آن را همراه شب می آوردوهمراه روز دوباره می برد؟؟...

دردل برايش دعا کردم که ديگر هيچ وقت اسير عشق زمينی نشود.

جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

گوش کن
چیزی مگو
فقط یک لحظه سکوت کن
می شنوی......
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
                          یادگاری که درین گنبد دوار بماند

جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤
  ... صدای سخن دوست() 

 

سلام.

خيلی وقت بود که می خواستم يه وبلاگ درست کنم.اما يا فرصتش نبود يا حوصلش!

بهر حال خوشحالم که هم حوصلش پيدا شد هم فرصتش.مطالب زيادی تصميم دارم بنويسم.اميدوارم اگه براتون جالب نباشه حوصلتونم سر نبره. خوشحالم ميشم که نظر بديد.

ممنون.