ما و خدایی که درین نزدیکیست...
یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
کوچه باغ شهریور ... صدای سخن دوست() 

کوچه باغ شهریور پر از خاطره ست.

از گلبرگهای باغچه ی شهریوری تا سایه سار درختان سرفرازش.

ازسپیده دم متبرک به اذان عاشقی تا شامگاه ایستاده به نمازش

از آسمان بارانی تا گلبرگهای شبنم زده اش.

از دلتنگی یه غریبه تا صدای قلب بی قرارش.

از صدای پای یه آشنا تا سلام  مهربانش.

از دست های یخ زده و محتاج من تا دست های گرم و صمیمی تو.

از تمنای چشمهای من تا آغوش پر سخاوت تو.

از لحظه های بی تو بودن تا لحظه های با تو شدن.

...

کوچه باغ شهریور...خدای عاشقی نگهبانت.

              

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
شک ... صدای سخن دوست() 

شک میکنم...به همه دنیا شک میکنم...شک میکنم به لحظه ها،این لحظه های من نبود!این ثانیه ها نباید چشمامو بارونی میکرد.
اما خوشحالم ،با یه بغض صمیمی خوشحالم،با خلوتی نا آشنا خوشحالم.
غرق در اشک هایم خوشحالم...چون مثل همیشه خدایی هست.
دیروز تولدم بود.بعد از 24 سال اولین باری بود که در برابر شمعهای تولدم بغض کردم.
واگر کسی نبود ساعتها میگریستم،باهزاران دلیل  بی علت!
حس غریبی بود.واقعا غریب!همه بودند،همه با محبت بودند،منم بودم اما با خلوتی نا آشنا بودم.
یادش بخیر...من   شب    سکوت
مدتها نخواهم نوشت....خسته ام.اما نگرانم نباش روزی با اطمینان و بدون شک برمیگردم.

شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
حرف های بی مخاطب ... صدای سخن دوست() 

حرفهایی هست از جنس نگفتن.

وباز هم من و این حرفهای بی مخاطب.

می خوای مخاطبی رو پیدا کنی،اما انگار دیگه کسی نیست که مخاطبت باشه!

اونوقت که یه ورق و کاغذ بر میداری و شروع میکنی به نوشتن تا مخاطبت همون ورق و کاغذ باشن.

آرزوم بود که مخاطبم رو پیدا کنم،اما به همین سادگی بی مخاطب موندم.

انگار یه جورایی همه آدما مثل هم شدن،با تفاوتهای زیاد و شباهتهای کم!و این شباهت ها اونقدر پر رنگه که همه مثل هم شدن!

از جنس این شباهتها قضاوته و چه اسف بار!

انگار یه مسابقه شده،همه دارن تو زود قضاوت کردن از هم پیشی میگیرن!

خانم ها-آقایان!

اینقدر زود در مورد اطرافیانتون قضاوت نکنید!شرایط تک تک آدمای روی کره زمین با هم متفاوته!

درک کنید!

فقط کافیه یک لحظه قبل از قضاوتتون خودتونو بذارید جای طرف مقابل .

 باور کنید همه آدمای خوب قادرند بد باشن و مثل شما درباره شما زود قضاوت کنند،اما همین تفاوت هاست که تمایز هارو ایجاد میکنه!

 

پی نوشت1. من مادی گرا نیستم. من سنگدل نیستم.من دست دوستی به آدمایی که هرچی به فکرشون میاد،به زبون میارن نمیدم.

پی نوشت2. من یه کتابم.لطفا از ظاهرم قضاوت نکن. منو بخون.

پی نوشت3.توقف بی جا هزاران بار ممنوع.حتی شما!

 

شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
یه باور...فقط همین ... صدای سخن دوست() 

  

وقتی به خودت فکر میکنی میخوای ببینی کجای روزگار داری قدم میزنی؟!همینجایی که هستی یا یه جای دورتر؟لحظه لحظه از روزگار داره میگذره و تو در تعلل به سر میبری!!

ذوق تو وجودت تورو خوشحال و سر خوش نگه داشته،میدونی که این ذوق دروغین و اشتباهی نیست،و همین بهت یه ندا میده که:مسیر درسته!

اما پس چرا باز تعلل هست و قدم زدن آهسته!!!

فکر میکنی

فکر میکنی

فکر میکنی

به یه نتیجه میرسی که تو هم مثل بقیه آدمی!باز به یه نتیجه دیگه میرسی آدم و حوا باهم بودن!حتی بعد از اینکه از فردوس برین به دیر خرابات اومدن!

باز به یه نتیجه دیگه میرسی:کاش اون درخت بهشتی هیچوقت سیب نمیداد و تو الان تو بهشت بودی و به دور از این همه تعلل!

دیگه کم کم داری کل هستیو میبری زیر سوال!عجب روش احمقانه و کوته فکرانه ای!

به خودت میای....باز خودتو تو اون مسیر میبینی...با همون تعلل سابق!

دلت میخواد با خودت زمزمه کنی:

دلتو به باور ابر بده که خسته سفر نکنم با چشمان خیس.

میدونی و ایمان داری که خدا هست در همین نزدیکی و مراقبته.همین جبران همه تعلل ها میشه...

 

 

 

شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
نوروز1389 مبارک ... صدای سخن دوست() 

 

 هو الحی و الحنان

بنام ایزد مهرورز و مهر انگیز

ای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای گرداننده روز وشب

ای دیگر سازنده بودنها و تواناییها

دگر گون ساز بودنمان را به بهترین بودنها

قرار بود روزگار را غریب نام نبرم،با همه اتفاقات غریب ، اون رو روزگاری شیرین با طنزایی غیر منتظره مینامم.گفتنی نیست اما خوب "من،شب،سکوت"سابق یا همون "ما و خدایی که درین نزدیکیسیت"امروز،از تو چه پنهون مدتی رمز عبورش دزدیده شده بود!یا به عبارت امروزی تر حک شده بود!تصور حال روز من،با سابقه 4سال وبلاگ نویسی اصلا خوشایند نبود.

خوب دیگه اینم از طنزای غیرمنتظره بود.به لطف پرشین بلاگ یا شایدم وجدان حکر،وبلاگ باز شد و من دوباره مینویسم.

دقایق و لحظه های آبی امسال هم دارن کم کم تموم میشن.

دلم نیومد از صحبتهای دکتر شریعتی به مناسبت نوروز چیزی ننویسم:

نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان، همه نوروز را عزیز شمرده‌اند و با زبان خویش، از آن سخن گفته‌اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته‌اند: "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده‌اند و ششمین روز را مقدس شمرده‌اند.

نوروز دست مردم را می‌گیرد و از زیر سقف‌ها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه‌ها،‌ به دامن آزاد و بیکرانة طبیعت می‌کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجانِ آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از:

 "بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک"

 

دوستان عزیزم....بی نهایت ها برایتان سلامتی،امید،برکت،عشق و عشق رو آرزومندم

شاد باشید و بهارانه مبارک وجود پرمهرتان باد.

 

"من جا مانده ام که محتاج نگاهت هستم

باشد که با نگاهی

عمر و سالم را بسازی

خدایا عاشقت هستم"

 

پی نوشت:من به شوق و یاد باران / زنده ام و پژمرده نمیشم 

 

 

یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
دوست ... صدای سخن دوست() 

میدونی بدترین حس تو دنیا میتونه چی باشه؟

برای هرکس به اندازه احساس و ادراکش میتونه متفاوت باشه.اما وقتی بی دفاع و نا عادلانه محکوم میشی.محکوم به اینکه یکی،یه وقتی،انگشت اشارشو به سمتت بگیره و بگه تو شکستی،تو دزدیدی،تو ندیدی،تو،تو،...و تو فقط بتونی به چشاش نگاه کنی و با نگاهت بهش بگی :خودت چه کردی؟!

این یکی از بدترین حسای دنیاست.

یه چند روزی بود که میخواستم آپ کنم اما خوب وقتش نبود(چه بهانه بهترین ازین!)

چند روز پیش برای چندمین بار داشتم "نامه ای به دوست"از کتاب هبوط در کویر/دکتر شریعتی می خوندم،نوشته بود:راست می گفت آن نویسنده آشنای من،که من چشم هایم همیشه نیمه باز است و "می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیرزد"

نگران چی هستی؟که مثل

نور از شب چشم تو سفر خواهد کرد؟

که غریبانه به دنبال دلت خواهدگشت؟مثل تو عاشق مغرور شب افروزی نیست؟

 

 

چه فکر نازک غمناکی!

یه وقتی ،اون قدیما،یه دوستی بود که بهم میگفت:اگه واسه کسی شب شعر باشی نه تنها براش عزیز نمیشی، بلکه اگه واقعا آدم درست و عاقلی باشه شب شعراتو قبول نمیکنه،ازت میخواد که تو عمل بهش نشون بدی که چی برات داره؟تا کجا میتونه باهات بیاد؟یادش بخیر...یه دوست مهربونی بود،اولین بار که دیدمش از خدا واسم گفت،از نون و نمک،از عشق،...اما نمیدونم چی شد که یه دفعه این دوست هم دچار "من زدگی" شد.

دوست !از دوست گفتم!بهترین دوستم فقط خداست،تنها یار و تنها همراه.خدایی که همیشه باهاته،همه چی بهت میده و هیچ منتی سرت نمیداره،وقتی یه جورایی از همه آدما خسته میشی تنهاپناهت میشه.خوشحالم که هست و با او بی نیاز ترینم.

و در آخر:سکوت ها همه در پایان گفتن هاست،چه راحت و موفقیت آمیز!این سکوت در آغاز گفتن هاست،چه سخت!

!پی نوشت1:دوست خوب،قرار بود تو خوب باشی،حتی اگه دلت گرفت.

دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
یکی بود, یکی نبود,غیر از خدا ,هیچکس نبود ... صدای سخن دوست() 

یک لحظه

یک نگاه نادرست

یک اتفاق

یک حرف بی معنا

یک قطره اشک

یک کابوس

یک قدم به عقب

یک لحظه

یک نگاه درست

یک اتفاق

یک حرف بامعنا

یک شاخه گل سرخ

یک رویا

یک قدم به جلو

یک لحظه . فقط یک لحظه...همه زندگی من وتو فقط توی یک لحظه شکل میگیره.یک!کمترین عدد،کمترین مقدار،کمترین کمیت،برای من وتو که پرادعا هستیم و یک هیچی نیست برایمان.

خیال باطل نیست. غرض است ونشانه."یک لحظه" شروع مسیر هر راه نرفته است.مسیری درست و معین یا مسیری نادرست ومبهم.

الغرض!روی هر "یک" تأمل کنیم...حتی شده یک لحظه،فقط یک لحظه!

یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
فکر رهایی ... صدای سخن دوست() 

به قول استاد:

حرفهایی هست برای گفتن ،که اگر گوشی نبود نمی گویم وحرفهایی هست برای نگفتن،حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند،حرفهایی شگفت زیبا و اهورایی همین هایند. سرمایه های ماورایی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرفهای بی تاب و طاقت فرساکه همچون زبانه های بی قرار آتشند!

من نیز حرف دارم حرفهایی که برای گفتن بود،گفتم.

حرفهایی دارم برای نگفتن!فهم تو به اندازه ادراک آن نیست.

مخاطبم همه نیستند،مخاطبم این بار یکیست.

و تنها سکوت را پیشکش سخنان ناروایت می کنم...

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

  گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند

پروردگارا...

تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

نازنین دوست:

دلت نگیرد از گرفتگی دلم.اینجا سرای محبت است،سهم ما ازین سرا عشق است و زیبایی،اما هیهات بر آن لحظه که سر به هوا راه میرویم و افسوس به وقتی که زمین میخوریم.

اما همین تاوان بس است،برای فکر رهایی.

واین فکر چقدر زیباست وقتی ما باشیم و فقط خدایی در همین نزدیکی .

 

پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
نیایش ... صدای سخن دوست() 

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشین همه نداشتنهاست

 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
  ... صدای سخن دوست() 

 نگو...                           

                نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست،

                          قبول ندارم...

                          گر چه به ظاهر جسم خسته است

                                ولی دل دریاییست

تاب و توانش بیش از اینهاست